تبليغاتX
باران
من سهم گریستنم را در واژهها ریختم.و در اتاق بزرگ درونم در گوشه ی بزرگ تنهایی ام دشت ها گریستم

دریاها گریستم.نه بر هجرانی که بر انسان گریستم .چه سرنوشت سحر انگیز و چه زیبای عجیبی است.

سرنوشت بشری .چه انسا نی ست این آدم.؟با تمام آرمان ها و احساس اش.و در نهایت این تفکر تنها

می توانم گفت:خدایا چه آفریدهای این گونه پر راز اینگونه بی نهایت و ناشناخته.؟

پایان نزدیک است .واژه ها گذشتند مثل زمانی که گذشت/.

وازه ها گذشتند.واژه ها گذشتند .آنچنان که ابرها آمدند و گذشتند .روزها گذشتند و امروز و فردا می آیند تا

بگذرند بی آنکه ما بتوانیم کاری بکنیم.

اینگونه است که زندگی آغاز می شود .هر چند که زندگی همواره در آغاز است.

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 22:20 |
مگذار در لحظه هایی از زندگی به خاطر کوچکترین چیزها که بزرگ می نمایند در چشمانت اشک بنشیند .اشکها برای

غم های بزرگ و شادی های بزرگ است.پس مگذار که که بر زمین فرو چکد .مگذار که تو را بخشکاند .زیرا که در رخشا نی

چشمانتمی توا نی زندگی را ببینی.

بیا سکوت را از من چون تحفه ای بگیر و با خود ببر .سکوت که کنیم بی زبا نی ها به سخن در می آیند بیا صداهای روزمره را

نشنویم بلکه به خاموش ترین صدا برسیم.

.................................................................................................................

حالا من دوباره  از آن تنهایی ام .دوباره همدرد دردها .هر چند که همواره چنین زیسته ام کسی چه می داند

به سر آدم چه می آید.

در جایی برای کسی نگاشتم ای کاش عالم می دانست کاش زندگی می دانست که چه آرزویی را در دل می پرورانم و در اندیشه فریادمی کشم.آرزویی ست پر غریب.

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 21:59 |
کجایند شاهان و شاهزادگان که اگر از لذت هایی که در اقلیم تنهاییمان می بریم آگاه بودند برای به دست آوردن آن شمشیر می کشیدند.

 

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 23:34 |
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی .حتی اگر بی نهایت کوچک و ناجیزی باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.حتی اگر فقط  یک روز فرصت داشته باشی باز هم می توانی کاری بزرگ کنی.آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند.

.............................................................................................................................

ایستگاه استجابت دعا

یک نفر دلش شکسته بود /توی ایستگاه استجابت دعا/منتظر نشسته بود/

منتظر ولی دعای او/دیر کرده بود/او خبر نداشت که دعای کوچکش/توی چهار راه آسمان/

پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود/

یک نفر دلش شکسته بود /توی ایستگاه استجابت دعا/منتظر نشسته بود....

.............................................................................................................

تو رازی و ما راز

پرده اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت .رازی به اسم درخت.رازی به اسم پرنده.

رازی به اسم انسان.رازی به اسم هر آنچه که می دانی.و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد .و آدمی این سوی

پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی .که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی

می چکید.

.......................................................................................................................

ماه مرشد

نیمه شبی ست از هزاره ی دوم عشق .و ما مرشدی نداریم.جز ماه .او هر شب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است.

ماه مرشد سخن نمی گوید می تابد و کدام مرشد جز اوست که جای گفتن بتابد.

خاموشی پند ماه مرشد ماست.و نور.نور ذکر اوست.خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است.

ماه مرشد اما می گوید:خوابتهن مباح ترین کار جهان خواهد بود.اگر در آغوش جهان بخوابید.

آنگاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان بیداری شود و شبتان روز.

ماه مرشد می گوید :خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد.اما کاش شبی نیز شما او را در

آغوش می گرفتید تا آغوشتان گشوده می شد.آنقدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند در سینه ی شما می تپیدند.

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 22:47 |
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نیستم .تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .

پرنده گفت من فرق آدمها و درخت ها را خوب می دانم .اما گاهی درخت ها و انسان ها را اشتبا می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت :راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست .انسان دیگر نخندید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به خاطر آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور .یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارداما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود .اما تو آسمان را ندیدی

راستی عزیزیم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست.

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 21:26 |
آنکه هرگز نان را به اندوه نخورد

و شب را به زاری سپری نساخت شما را ای نیروهای آسمانی هرگز.هرگز نخواهد شناخت.

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست.

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودک بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند.اما حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد .

دل خوش کرده ایم که سکوت کنیم.

 

گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم .گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بو سیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم.

گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و از دوست نالیدم گفتی بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفایت رنجیدم که بهانه ات

برایم کافی نیست معنای لطیف عشق را نیز فهمیدم.

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 23:12 |
کفن ز شرم تنت باخت رنگ و گشت سفید

که با چه روی من این جسم نازنین بپوشم

بر نازنین جسم او خاک سیه ریختند

اما با آن خاک افسوس اشکی نیامیختند

..................................................................................................................

و شما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید

پس از این جز سکوت چیزی نخواهم گفت

و شما ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید

پس از این جز سطوح سپید نخواهم نوشت

و شما ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم

پس از این مرا کمتر خواهید دید .

اگر تنهاترین تنها یان شوم باز هم خدا هست .او جانشین تمام نداشتنهاست.

...........................................................................................................................

ما از داغی دنیا تب می کنیم و روحمان بخار می شود و می رود روزی می رسد که ما

می مانیم و تنی تبدار که روح ندارد.

 

با خودم حرف می زنم.

 می خندم. می گریم.حالا می فهمم که آدمها در جمع تنهاترند زیرا غریبانه تر از هر وقت به یکدیگر می نگرند. 

می خواهم بخوابم خسته ام...

زیرا:

برای به دست آوردن ساده ترین چیزها سخترین راهها را انتخاب می کنم

 

آغاز ها همیشه دشوارند حتی ساده ترینشان.و امشب برای من چه سخت آغاز می شود.

 

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 21:37 |
آسمان آبی بود کوه ها محکم و درختان همچنان پا بر جای همچون دیروز اما حاصل دیوار رفیع که در پیرامون دنیا افراشته شده بود چیزی نبود جز بارش قحطی برای مردم .اه این مردم .این مردم قحطی زده ی خون دل خورده ی زمین. این زمین بی صفت .بار خدایا شگفت هنگیز است تا به حال اینگونه ابرهای آسمهنت آسمان بی دریغت برای مردم سیاه و غمگین نبود .هیچ گاه این چنین نبود .کفاره ی چه چیزی را س می دهند ؟چه گناه نا کرده ای را ؟و اکنون من کسی که در غم این مردم قحطی زده به سوگ نشسته ام به این واقعیت این حقیقت تلخ پی برده ام که در تلاطم دریای خروشانت ساحل امن فقط برای من نیست.

.زمزمه ی تو .ترکیب موزونی از دلپذیرترین صداهای طبیعت و مبهم ترین آه های

آسمانست .

بودن:

بودن حصار تنگ و تاریکی ست که در آن دیگران همه به تاریکی و تنگنا خو کرده اند چه می گویم ؟آن را احساس نکرده اند.

وقتی آدم ها رفتند کره ی ماه با خودم گفتم لعنت به اون ها که به ماه هم رحم نکردند گفتم ماه رو هم آلوده کردند گفتم لعنت به انسان که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد.آخه می دونی:

آدما موجوداتین که یا می خرن یا می فروشن بقیه ی حرفا همش حرفه .  

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 17:45 |
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

من آن نی خشکم که بر لبهای نوازشگر نا پیدای تو که قصه فراق را در من می نوازی به غربت خویش پی بردم و اکنون نه در این عالم که در خوشتن قرار ندارم و نه در زیستن که در خویش نمی گنجم که جامه تنگ خویشتنم و کاش یکبار نادانی شومی تا از خویش خلاصی یافتم

چه سخت است توانستن در ندانستن :

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند که چه را اختیار کند شکنجه آورست.رهایی برای آنکه آشیانی ندارد آزادی برای آنکه نمی داند چگونه باید باشد کشنده است .جبرو قید او را شکنجه ی نمی دانم چه کنم ها نجات میدهد.

حلاج شهرم که کسی نمی داند که زبانم چیست ؟که دردم چیست؟که عشقم چیست؟که دینم چیست؟که زندگی ام چیست؟که جنونم چیست؟که زندگی ام چیست؟که جنونم چیست؟ک فغانم چیست؟که سکوتم چیست؟

 

+ نوشته شده توسط ندا در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 17:11 |
در ان زمان هیچ یک از این آدمها نخواهند بود زمانی که ونوس از کنار خورشید عبور میکند  نه من نه تو نه هیچ انسانی که در حال زندگی می کند .

این انسان کیست ؟

من به هیات پر شکوه انسان زاده شدم .زاده شدم که ببینم.بشنوم .ببویم.لمس کنم.من زاده شدم که زندگی کنم.عاشق شوم .ولی زاده نشدم که تنها بمانم که از تنهایی چشمانم سوی دیدن و گوش هایم توان شنیدن را از دست دهند .

انسان متولد می شود برای دوست داشتن و دوست داشته شدن برای اندوهگین شدن و شادمان بودن .به انسان نغمت خندیدن به وسعت دل و توان گریستن از سوز جان توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی و از همه مهم تر توان غمناک تحمل تنهایی .تنهایی عریانی که به او داده شده انسان یعنی دشواری وظیفه اما من از اینها محروم بودم من نه چشمی داشتم که ببینم حتی برای دیدن اشک های خود .نه گوشی که بتوانم بشنوم حتی برای شنیدن غم و اندوه خود.آری خداوند مرا محروم کرد.

شهامت

رسوایی شهامت است .و سکوت تحمل ناتوانیست .کشتار مقدس است .و مرگ زندگیست .

زندان باغ آزادمردانست.و شکنجه تازیانه و زنجیر معیار ارزش هایشان.

آب تنشان ته کشیده بود .خشکیده بود .حالا دیگر این زبان نبود که آنها به دهان داشتندخشت پخته ای بود در آتش کوره ای .

انها به این شکنجه به این تحمل و به این رسوایی خو گرفته بودند یعنی راهی جز این نداشتند.

بر گرد گرد خود دیواری ساخته بودند با میله های پولادین و سنگین به حساب شتی های روزگار 

آنها وجودشان را نقطه ی آغاز راه ها . زمان ها می شمردند وکرده هایشان را با کرده ها و گفته هایشان را با گفته ها می سنجیدند .

وحماسه ای از شجاعت خود آغاز می کردند آنها می دانستند که در این حماسه ها  فریاد ها  و رهایی ها وجود دارد.در یکی فریاد زیستن که خلاصی اش از خاک وجود نداشت و باید همچنان بر این خاک می ماندند تا می پوسیدند و در دیگری رهایی را تجربه می کردند شکوه مردن را.

+ نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:27 |


Powered By
BLOGFA.COM